عمری است که نیمه شبان چشم به آسمانم .:.::.:. بی عشق با خود و دل دست به گریبانم
چیست بر من این حکایت که نه خود خواهم نه او.......... خداوندا !!!!!! توگوکدامین نشانی را آغاز راه قرار دهم . سهم من از انسان بودن چیست!؟ آخر آن وعده عشق بر خلق کو؟ در خیال خود می شوم شاه کلام و عشق می سازم در زمان- گمان رمانی زنده . نمی دانم چه کنم به کدامین راه بروم!!! به حق این عذاب برای گناه آینده بزرگ کفر آورد در ذهن و دل. تو گو کدامین نسیم خواهان نوازش من است؟ توگو کدامین فردا کدامین سرنوشت حکم بر من است؟ هرگاه به سویت آمدم سد راهی دیدم سدراهی عجیب . . . . . . nahani پر ز عشقم و عشق بر من بی معناست هر چه معشوق در دنیاست ز من جداست ز جان خود بیزارم و چاره درد نمی دانم تو گو این ظلت از برای کدامین گناست.... گر مهری آید سراغم جان برایش رها کنم تمام اشکهایم از برای این دعاست گوش چشمی نظر بر دل من کن یا رب عمری ز من گذشت و هنوز این دل تنهاست هرکس که ازکنارم میگذرد نگاهی پرالتماس دارد وای وای نمیداندکه ملتمسم به یک نگاه عشق همه دراين دنيا مي خوانند از عاشقي كس نگفت آن بي عشق چه كند نميدانم دل را بهانه ي چيست كه خواهان خلوت است امشب دل را بپزير اي دوست تا فهمم چاره اش چيست امشب گر نفسي هست بر اين بنده ات ياري ام ده كه خواهان تو هستم نمي دانم درد عشق چه طعمي دارد كه خواهانش هستم مي ايد و ميرود اين نفس برميشمارد عمر من نمي دانم لحظه موت يا كه حال است وعده ديدار عشق يارا؟ بر من بي كس مرحمتي كن بزرگ بشمار دعايم را براين بنده تجربه ارزاني دار زطعم عشق يارا زندگي چيست كه من در آن طلب عشق ز خداي خويش دارم...........
منفرد
نوشته شده در 89/01/17ساعت
توسط نهانی| |



